تبليغاتX
حیاط خلوت یک نیمچه مهندس مُخ افگار - vvvvv...

vvvvv...

یکسال قبل،چند روز قبل از چنین روزی:

چت روم کلوب،مسنجر،ایمیل، پی ام ها و آفهای یهویی ،...همه خبر از یکچیز میداد رای به رهبر ِسبزها، موسوی! با تک تکشون بحث میکردم!که آقا به کی میخوای رای بدی!!! رای بدیم که چی بشه آخرش اینه که الاغ که همون الاغه فقط پالونش عوض میشه! و جوابها بود که دریافت میکردیم برای ترغیب شدن به رای دادن و یکی از سوزاننده ترین جوابهایی که نصیبم شد که هنوزم بعد از یکسال یادم مونده این بود"رای ندیم و عین حلزونای خنگ بشینیم که دیگران برامون تصمیم بگیرن ؟؟؟"اون روزا تصمیم قطعی گرفته بودم که مثل تمام رای گیری های قبلی این یکی رو هم تحریم کنم ،بابام فتوا داده بود کلا طایفه ایی تحریم کرده بودیم !!!نمیخواستیم شناسنامه هامون آلوده مهری بشه که موندن و بودن "اینا" رو تایید کنه!

اما خب انقدر تو گوش ما خوندن و انقدر لینکهای میرحسینی برایمان داغ کردند و فرستادند وگفتن و گفتن از سوابق درخشان میر حسین و اینکه بین بد و بدتر بد رو انتخاب کن و برای خودت حق اعتراض بزارو کلی ازین حرفا و ما کم کم نرم میشدیــــــــم...

یکسال قبل دقیقآ در چنین روزی:

صبح است وما خسته از بحثهای طولانی دیشب داریم آغازگر بحث جدیدی در خانه میشویم !!! داریم تمام حرفهایی را که در این چند روز به خوردمان داده اند به خورد خانواده میدهیم، برای چندمین بار!

داریم برای میر حسین رای جمع میکنیم !!!چند روزیست که دیگر ما هم سبزیم!
اما بابا همچنان سر حرفش مونده از حرفهای ما خونش به جوش آمده به ما هم اجازه رای دادن نمیدهد صبح میگذرد و ما ازش دلخوریم 
عصر میشود و به پایان ساعات رای گیری نزدیک میشویم ،جفت پاهایم را در یک کفش کرده ام که میخواهم رای بدهم بابا هم که میبیند نخیر میخ آهنین در سنگ فرو نمیرود ما را شناسنامه بدست میبرد و دم یک مدرسه پیاده میکند، در صف مردم منتظر هم به شکل زیر پوستی برای میرحسین تبلیغ میکنیم ،با روسری ِ سبز!!! 
پس از ممهور شدن شناسنامه با نیش باز و خوشحال از شرکت در یک حماسه ملی برمیگردیم و یک چیزی در نگاه بابایمان است که گویی میداند آخرش حال ما گرفته میشود...

یکسال قبل فردا و فرداهــــــــای چنین روزی:

این روزها برای من فقط در بُهت و بی بی سی خلاصه میشود ! اهواز خبری نیست فقط خبر چند تجمع کوچک به اطلاع ما میرسد...

همین روزها بود که ندا و سهراب رو کشتن همین روزا که مردم رو کتک زدن همین روزا که هر بار اخبار میدیدیم فقط اشکمون جاری شد همین روزا 

و امروز:

من احساس حلزون باهوشی رو دارم که خواستم برای خودم تصمیم بگیرم ولی نتونستم وخودم و تصمیمم و رایم همه با هم له شدیم!!!


پی نوشت بسیار بسیار مهم:
هیچ لینکی از لینکدونی من برداشته نشده فقط یکم قاطی کرده سر فرصت درستش میکنم.


      

 

+ نوشته شده در  89/03/22ساعت 2:52  توسط likemoon