تبليغاتX
حیاط خلوت یک نیمچه مهندس مُخ افگار

عنوان نداریم(2)

تنهایی که به آدم فشار می آورد، آدم کفتر باز میشود!حالا کفتر باز هم نه ولی فنچ باز شدنش دیگر رد خور ندارد!

یک مقداری احساس میکنم رابطه هایم با دوستانم حتی با خانواده ام فرمالیته شده است و اصلا دیگر آن لطف سابق را ندارد ما هم که تحمل تنهایی را نداریم احساس کردیم نیاز به موجود زنده ایی داریم که فقط تحت فرمان خودمان باشد هر چه میگوییم بگوید چشم توان مخالفت نداشته باشد و همانطور که گفتم حاندار هم باشد. و در بین گزینه های موجود تنها مورد واجد شرایط فنچ بود!البته همستر هم گزینه خوبی بود ولی چون از آن موجود بی نوا  تجربه تلخی داریم دیگر سراغش نمیرویم!از دیگر مزایای فنچ این است که دیگر با مخالفت های مامان، بابا، قمصر خانوم صغری خانوم ، مشتی ماشالله و باقی عوامل دخیل در تصمیمات ما دست به گریبان نیستیم!

فقط یک بدی دارند این فنچ ها !این ها هی به هم عشق میورزند ما هی آه میکشیم!همین!

برایشان اسم هم گذاشته ایم و اسم پسرک" شاه شوریده سران" است و اسم دخترک " شهر آشوب"میباشد البته لازم به ذکر است چون اسامیشان بسیار سنگین است ما تا به حال فقط یکبار انها را به نام شناسنامه ایشان صدا زده ایم و در بقیه موارد با آواهایی مانند اوی ،هوی،فنچولک ،بق بقو و غیره صدا میکنیم و الحق خوب منظور ما را میفهمند!

لازم به ذکر است که ما برای نامگذاری شاه شوریده سران و شهر آشوب از شیوه نامگذاری یک دوست برای ماهی هایشان (همینگوی و تولستوی)ایده گرفته ایم .

پی نوشت:موضوع ِ چندان مهمی نیست و گفتن ندارد اما میگویم! بنا به دلایلی به نقل از همسایه مان که اینجا بیان داشته  و انگار کاملا حرف دل ما از زبان ایشان نوشته شده وبلاگمان را دیگر آپدیت نخواهیم کرد مگر زمانی که خودمان آپدیت شویم و از این کهنگی دربیاییم و دیگر موجبات حوصله سر رفتگی خوانندگان نداشته مان را فراهم نکنیم!

و خاطر نشان میکنیم که وبلاگهایتان را دنبال میکنیم همچنان  و باز خاطر نشان میکنم که این یک پست خداحافظی نیست!

 

      

 

+ نوشته شده در  90/02/13ساعت 20:2  توسط likemoon 

خاله زنک بازی

تا امروز که نمیدانم دقیقآ چند روز از تجدید سال میگذرد من حتی یکی از کارهایی را که برای اینروزها برنامه ریزی کرده بودم انجام نداده ام!به جایش و به جای تمام روزهای گذشته و باقی مانده عمرم با بچه های قد و نیم قد فامیل سر و کله زده ام!

 

ای همه کسانی که به رسم هررررر سال از روز اول عید آمدید و در خانه ما چتر پهن کردید و تا یک چیزی به بچه های لوس ننر نق نقوی بی تربیتتان که زندگی و اتاق ما را به نکبت کشیدند گفتیم رو ترش کردید و ای همه ی کسانی که راست راست آمدید و در خانه ما اتراق کردید و ما جلویتان گذاشتیم و برداشتیم بعد برای خودمان که میدانیم که بودید و که هستید و که خواهید ماند قیافه می گیرید، کاری به کار زندگیتان نداریم فقط خواهش میکنم یا سال بعد بچه ها یتان را ادب میکنید و خودتان را اصلاح میکنید یا دیگر تشریف نیاورید منزل (مهمان سرا) ما وگرنه خودم یه چادر میبندم به کمرم یه جارو میگیرم دستم وایمیستم دم در خونه این چشمامو میبندم  هر چی از دهنم در اومد نثارتون میکنم ای همه خودتون و هیکلتون و شکلتون و بچه هاتون بیب و ایضا به این عیدهایی که ما میگذرانیم بیب!

 

امضا: یکی از افراد یک فامیل

      

 

+ نوشته شده در  90/01/09ساعت 21:11  توسط likemoon 

روز اول

سال خوبیست!از اولش پیداست!خوب از نظر من یعنی هیجان انگیز است!

دیشب است ساعت 1و نیم .بابا دیر وقت از مغازه برگشته و خوابیده تا موقع سال تحویل که بیدارش کنیم و من و مامان درگیر آخرین تمیزکاریهای خانه ایم و مانند مورچه راه میرویم که بابا بیدار نشود!

سیر ،سرکه،سماغ،سبزه ،سمنو ،سنجد،سیب و مخلفات سفره را میچینم با ذوق!گلدان شب بو را نقاشی میکنم حالا نوبت به بادکنکهای سبز و قرمزم میرسد تمام هفته گذشته را لحظه شماری کرده بودم که زودتر وقتش برسد بادشان کنم!هنوز حواسم هست سر و صدا نکنم بابا هنوز خواب است!بادکنک سوم به خیر و خوشی باد میشود با نخ سرش را میبندم و بادکنک چهارم ،حالا یک فوت دو فوت 3 فوت... پــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق!

بابا دیگر خواب نیست ما خود رگ های متورم قرمز را در چشمش دیدیم

دیشب است ساعت 3.با بابا و مامان روبوسی و عید مبارکی کرده ام دوربین را گذاشته ام روی یک میز عکس لحظه سال تحویلی بگیریم و 3 تایمان روی یک مبل دونفره مینشینیم :

تایمر دوربین:ده نه هشت هفت ...سه...

مامان:ااا ...اااا ...ااا آتیش گرفت

من و بابا:بپر بالا و پایین

دوربین:چیک

محتویات عکس گرفته شده :مامان دارد با تکه های به جا مانده از بادکنک ترکیده میزند بر گوشه رو میزی که شمع بر رویش افتاده و دارد ازش دود بلند میشود،بابا هم که معلوم نیست دقیقآ قصد دارد چکار کند فقط دستهایش در هواست و دارد چیزی میگوید، من بر روی شمع و رومیزی فوت میکنم.

 حیف ک غیرتم اجازه نمیدهد عکس پدر مادرم را بگذارم در اینترنت نامحرم ببیند وگرنه سالتان را با شادی آغاز میکردید بدون شک

امشب است ساعت 7 عصر:داریم از عید دیدنی برمیگردیم پشت یک چراغ قرمز شلوغیم ماشین خواموش میشود و استارت نمیخورد همی!چراغ سبز شده و ماشین ها پشت سری بوق بوق میکنند همان!موبایل بابا زنگ میخورد شوهر عمه مان است میخواهد تبریک عید بگوید بابا با عبارات مختصری دست به سرش میکند اما عمه هم میخواهد با بابا صحبت کند ماشینها بوق بوق میکنند و بابا دارد میگوید :خیلی ممنون سلام میرسانند ماشینها بوق میزنند بابا میگوید :سال خوبی داشته باشی یک ماشین می آید نزدیک ما می ایستد می پرسد از کدام طرف باید برویم بندر خرمشهر ؟بابا با عمه خدافظی میکند ،پیاده میشود به یارو مسیر را نشان میدهد و ماشینها بوق بوق میکنند و من احتمال میدهم در دلشان فحش هم داده اند...

امشب ساعت همین حالا.تا کنون همه چیز در امن و امان است.

 

 

      

 

+ نوشته شده در  90/01/02ساعت 1:46  توسط likemoon