اینروزا که اینجا داریم روزای نسبتآ گرمی رو میگذرونیم (هوا رسمآ بهاری شده و گهگاهی بارون میزنه!) به این فکر افتادم که دیگه وقتش رسیده که یه سر و سامون اساسی به باغچه داد از اونجایی هم که مثل هر سال هیچکس به جز من به فکر باغچه نیست از دو روز قبل خودم دست به کار باغچه شدم البته باغچه که چه عرض کنم زمین کشاورزی، اونم از نوع بایر!!!
باغچه رو از چند جهت دوست دارم،یکی اینکه وقتی تو باغچم میتونم بیخیال از همه چیز و همه کس یه کاری رو انجام بدم که هم زیباست و چشم رو نوازش میده هم عمیقه و روح رو پالایش میکنه!عجیب وقتی که دارم پای گلا و درختا رو گود میکنم (جهت آبیاری بهتر) یا شاخه هاشونو حرس میکنم تو ذهنم خلآ فکری بوجود میاد هیچی نیست الا آرزوی روییدن گلی زیبا از اون بوته!وقتی دارم باشون سرو کله میزنم گاهی ازرفتاراشون و حرکاتشون درسای بزرگی میگرم! مثل آدما میمونن بعضیاشون مهربونن بعضیاشون حسودن بعضیاشون خنگن بعضیا هم واقعآ بی لیاقت و لوسن من برای همشون به یه اندازه زحمت میکشم اما بعضیا رو از صمیم قلبم دوست دارم حتی اگه تو گرمای تابستون خشک بشن!
یه جفت دستکش آشپزخونه ،یه کلاه آفتابگیرحصیری، یه بیلچه قرمز کوچولو همه اون چیزییه که لازم دارم! و بعد درخت و بوته و خاک و جک و جونورا به مدت یه هفته از دست من آسایش نخواند داشت!
اول از همه میرم سراغ علف هرزه هایی که اینور و اونور باغچه رشد کردن بعضیاشونم خیلی سمجن، خیلی، با بیلچه میزنم زیر خاک اطرافش ولی ریشه هاشون خیلی عمقیه بیشتر باید گود کنم تا از ریشه درشون بیارم گود میکنم و با یک حرکت ساقه رو با ریشه میکشم بیرون چند تا رو به همین روش درمیارم و وقتی که خیلی خسته میشم یخورده میرم عقب تر میایستم و به گندکاریای خودم از دور یه نگاه میندازم همینطوری که باغچه داره از زیر نگاهم رد میشه یه چیزی نظرمو جلب میکنه ...چشمام سیاهی میره مو به تنم سیخ میشه حتی احساس میکنم موهای سرم سیخ شده یه خاطره تلخ قدیمی برام زنده میشه! وااای خدایا من با این طبع لطیف و دل نازک چکار کردم دوباره!!!! مجبورم بنویسم چکار کردم" یه کرم چاق و چله رو نمیدونم کی و چجوری نصف کرده بودم" و حالا جنازش جلوی چشمم بود، مثل دفعه قبل که با قیچی چمن باغچه رو کوتاه میکردم و... !!!بعد از چند صدم ثانیه که به حالت طبیعی برگشتم هر چی دستم بودو پرت کردم روزمین و فرار کردم تو شروع کردم به تکوندن لباسام و اون روز دیگه نرفتم سراغ باغچه!
فردای اون روز بعد ازکلی مراقبه و تمدد اعصاب در حالی که دلم پر اندیشه و رویم زرد بود! راهی حیاط میشم تمام تلاشمو میکنم که به اون ناحیه نگاه نکنم به هر جون کندنی که هست یخورده خاک برمیدارم میرزیم روش که دیگه دیده نشه و شروع میکنم... من خاک اطراف یه بوته رو با بیلچه به هم میزنم تا نرم بشه و اطرافشو خالی میکنم و علف هرزه ها رو با هزار بدبختی از کنار ساقه و ریششون جدا میکنم و اونا به جای تشکرخاراشونو فرو میکنن تو دستم، من شاخه های خشکیدشونو جدا میکنم ساقه های ضعیفشونو حرس میکنم که بهتر و بیشتر رشد کنن اونا بازم خاراشونو فرو میکنن تو دستم اما من بهشون میگم عیبی نداره تو با خارات منو اذیت کن ولی من برای زیبا شدن تو هر کاری میکنم! اگه یکم تحمل داشتن میفهمیدن که من قصد آزارشونو ندارم و نتیجه کاری که میکنم بهتر از اونه که بزارمشون به حال خودشون تا کمی بعد خشک بشن!(به یاد خدا و بنده های بی صبرش میافتم) بعضی از اونا بدقلقن ینی وقتی دارم خاکای اطرافشونو کمی گود میکنم زود ریشه هاشون میزنه بیرون و من با اینکار نابودشون میکنم احتمالآ!
نابرابری تو دنیای باغچه ایی هم وجود داره!همیشه به مهربونا ظلم میکنیم حتی تو باغچه .یه بوته رز هست که بدون هیچ رسیدگی و هیچ توجه خاصی به موقع غنچه میده به موقع برگاش میریزه به موقع جوونه میزنه و یه بوته دیگه هست که باید براش دعای توسل نذر کنیم تا غنچه بده ،گوسفند قربونی کنیم که غنچه ش باز بشه تازه آخرشم قیافش مثل قحطی زده هاست!اما موقعی که دارم آبیاریشون میکنم اول بوته بدجنسه رو سیراب میکنم چون میدونم به اون یکی اگه آب هم ندم گل میده برام !
هیچوقت نفهمیدم چرا با این همه وقت و انرژی که برای باغچه میزارم اون نتیجه ایی رو که میخوام نمیگیرم البته میدونم از بی تجربگی اما اینکه گاهی با دست خودم میکشمشون دیگه خیلی نامردیه!شمعدونیای صورتی و قرمزم که به مناسبت تموم شدن امتحاناتم خریده بودم که یادتون هست؟!با دست خودم به خاک سیاه نشوندمشون!وقتی خریدمشون هم گل داشتن هم یه عالمه برگای باطراوت و خوشگل اما از اونجایی باید تو هر کاری دخالت بکنم براشون تقویت کننده خریدم و برای اینکه میخواستم درخت شمعدونی با گلهای فراوان پرورش بدم! یه عالمه از تقویت کننده رو ریختم تو خاکش !ریختن تقویت کننده در خاک همان و تحلیل رفتن شمعدونیها همان هر روز داره برگاشون زرد میشه و میریزه من شمعدونیامو میخوااااااااااااااام حالا اگه کار خودم نبود بهتر با این قضیه کنار میاومدم .
پی نوشت:قول نمیدم تا آخر امسال دوباره درباره باغچه ننویسم!
+ نوشته
شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 18:12 توسط likemoon
|




من آمدم با کوله باری از موفقیت بیارید گاو و گوسفندها را قربانی
کنید اسفند ها را بر آتش افکنید که من آمده ام وای وای
این روزا عجیب فکر میکنم بلبلها فقط برای من میخوانند و ماه
و خورشید و ستاره فقط برای شخص من دارن دور محورشون میچرخن و به حیات ادامه
میدن!!!!بد نیستا فقط نگرانی من از اینه که یه وقت نمیرم از خوشی!
بیخود نییست که امروز به هر طرف رو میکنم جشن تولد و شادمانی میبینم
بالاخره بعد از 14 ماه و پس از 3 مرتیه امتحان دادن و
دومرتبه رد شدن به گرفتن گواهینامه رانندگی نائل آومدم!
توی سردترین روزی که تا حلا تو عمرم دیدم با استرسی که تا حالا تو عمرم نداشتم !در مورد
امتحان امروز همین قدر بگم که فقط فرمون ماشین امتحان تو دست من بود افسره خودش هم
ترمز میگرفت هم کلاج میگرفت اگه میتونست دنده رو هم خودش عوض میکرد! که من وظیفه
خودم میدونم از طریق همین تریبون از آن افسر عزیز تر از جان،آن مهربان،آن جوانمرد
ِپاکباز، آن مرد از تبار عرب با لهجه شهلون وهلون،آن یگانه مظهر ایثار تشکر ویژه
بکنم چرا که اگر او نبود ما هنوز اندر خم کوچه های آموزشگاه در تردد بودیم. گرچه
بسیار بر سر ما فریاد زد که این چه وضعش است که البته هیچ ازین کارش خوشمان نیامد
ولی از آن حرکتش که ما را قبول کرد خیلی خوشمان آمد دردش بخورد تو سر افسر قبلی.
و اینگونه با خوشحالی بی سابقه با لبخند غلیظی بر لب به
خانه رفتم و هر چه دروغکی گفتم رد شدم هیچکس باور نکرد چرا که برق چشمها و لبخند
غلیظ که به هیچ وجه قابل پوشاندن نبود خود گویای همه چیز بود!
الان هم اگه کسی اومد زنگ خونتونو زد فکر نکنید اومدن پول
نفتو بتون بدن بلکه پیکی از جانب ما آمده و میخواهد به شما شیرینی بدهد و به یمن
موفقیتی که ما کسب کرده ایم کام شما را شیرین کند!!!چرا که امروز کلآ تمام شهر
شیرینی و شکلات مهمان من هستند
.
+ نوشته
شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 12:25 توسط likemoon
|
چند روز قبل سومین سالروز فوت پدر بزرگم بود!تمام بچه ها و
نوه ها قرار بود برن بهشت آباد سر مزارش یه سالگرد خودمونی بگیریم و یادشو زنده
کنیم
.
بگذریم از اینکه خانواده محترم بنده از گیسوانم گرفتن کشیدن
بردنم به علت مخالفتهای بنده مبنی بر اینکه امتحان دارم ن م ی آم که البته به علت
اینکه زور آنها بیشتر بود ما با آنها کشیده شدیم و رفتیم
(خدایا تو شاهد باش که من
از کوزت هم رنج دیده ترم خدایا پس این ژان وارژان کجاست
؟؟؟)
به هر حال تجربه خوبی بود میتونم" به بهشت آباد رفتن
"رو هم به لیست کارهای نامربوط شب امتحانی اضافه کنم!
یادم میاد زمانی که پدر بزرگ خدابیامرزم فوت کرده بود همه فامیل
ما از جمله مادر مادربزرگم
ینی به عبارتی مادرزن پدربزرگ خدابیامرزم! جمع شده
بودیم خونشون در حالی که همه یک چشممان اشک بود یک چشممان خون!و جیغو ولیق بود که
تو خونه به راه افتاده بود هرکسی به هرکس دیگه ایی میرسید میپرید تو بغلش و شروع
میکرد به گریه زاری کردن و خلاصه عاشورا تاسوعایی به راه انداخته بودیم و صحبتها و
خواب نما شدنها بود که رد و بدل میشد و جگر ما را میسوزاند همی! مثلآ برادر زاده
شوهر خواهر قمصر خانوم بقال سر کوچه تعریف میکرد که دیشب خواب دیده یکی از اقوام
مرحومشان به خوابش آمده و دست پدر بزرگ ما ار گرفته و با خود برده و از این قبیل خوابها که به شدت دیده شده
بود در اون ایام!!!!تو همین حال هوا ها بودیم که به رسم این جور مراسمات پیکر پدر
بزرگ مرحوم ما رو آوردن دم خونه که برای آخرین بار بیارنش تو خونش و بعد ببرنش
برای غسل و خاک سپاری.از قضا تو این موقعیتی که با خبر شدیم آمبولانس دم در
ایستاده من تو راهرویی بین هال خانه و
حیاط ایستاده بودم و مادر ِمادربزرگم هم دقیقآ تو چار چوب در وایساده بود و
نمیدونم جهت چه کاری داشت آروم آروم آروم میومد به سمت من(در افسانه ها آمده که
زمانی که انفجار بزرگ بیگ بنگ رخ داد و کره زمین هم به عنوان تکه ایی از هستی جدا
شد و با تعدادی سیاره و کره دیگر کهکشان راه شیری را تشکیل دادند مادر مادر بزرگ
من به زمین چسبیده بوده و یک نسبتی هم با حوا دارد و از آن زمان حیات آغاز شد(لطفآ
این قسمت را با صدای راوی کارتون داک بزرگ بخوانید)).القصه تو این زمان افرادی که
تو حیاط حضور داشتند با جیغ و داد به افرادی که درون اتاق بودند خبر دادند که پیکر
مرحوم در حیاط است و بیایید ببینید پدرتان راااااا در این لحظه خیل عظیم جمعیت بود
که از اتاقهای خانه زد بیرون به مقصد حیاط و ما یکهو سیل جمعیت را دیدیم در پیش
روی خود که بدون توجه به حضور ما در راهرو به زور خود را از چارچوب در به درون
راهرو هل دادند و مادرمادربزرگ ما را ندیدند و او را چونان کاغذی بر روی زمین
چسباندند و برای دقایقی آدم بود که از آن مسیر عبور میکرد و تنها کسی که او را دید
من بودم حالا ملت را تصور کنید در حال شیون و عزاداری به اوج خودش رسیده ما را
تصور کنید که با دیدن این فاجعه پکیده ایم از خنده و ما را تصور کنید که داریم با
کاردک مادر مادر بزرگمان را از زمین برمیداریم و ما را تصور کنید که نمیدانستیم از
این پس چگونه این ننگ بزرگ را که در مراسم عزاداری پدر بزرگمان خنده سر داده ایم
ماست مالی کنیم و ما را درحالی که الان هم داریم عرق شرم میریزیم و ما را که عامل
بی آبرویی خانواده مانیم و اینکه ما را از خانواده طرد کرده اند و ما را که اکنون
کارتن خواب گشته ایم همه را با هم تصور کنید حالا هر که هرچقدر میتواند در حد وسعش
بیاید در این کاسه سکه بیاندازد
.(
need more money(
پی نوشت1:آرزو مونده به دلم که تو یه مراسم این چنینی اتفاقی
برای ما نیفتد که مجبور شویم مثل یک انسان عادی رفتار نکنیم!!!!
2:برای شادی روحش یه صلوات بفرستید لطفآ
معرفی یک اسمایلی:
(ما در حال به زمین ریخت آبروی خانوادگی)
امروز 88/11/6 نوشت:این تصویر زیبایی که در این قالب میبینید نقاشی خودم است البته خودش خیلی قشنگ تر است ما ایمجا زشتش کرده ایم چشم نخورد :-|
+ نوشته
شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 20:27 توسط likemoon
|
بگذار تا برایت بگویم که چقدر خوشحال است آنکه دلش زنده شد به اتمام امتحانات!!!
هلا ای مردمان ،ای زمینیان و آسمانیان بدانید که امروز روز بزرگی بود!
هلا ای وبلاگیان که دعاهای خود را از ما دریغ ننمودید بدانید که پاداش بزرگی در انتظار شماست!
هلا ای دل سوخته من بدان که سختی و مرارت عاقبت جایش را به نور داد!
بدان که به سرآمد سیاهی روزگار امتحان!و صبح سپید فراغت دمید!
و بالاخره رسید روزی که باید میرسید و روزیکه در آن خیری نهفته بود و روزی که در آن گلها شکفتند و بلبلان خواندند و زیابیی های دنیا دیده شدند روزی که کوله باری از دوش من برداشته شد ،آن روز وعده داده شده!
روزی که تا 3 روز بعدش ما میخواهیم فقط بخوابیم و فقط وبلاگمان را بروز کنیم پی درپی همی!
روزی که دیروزش از خوشحالیه فردایش نتوانستیم به خوبی درس بخوانیم برای جنگ آخر!
روزی که با فرا رسیدنش برای خودمان کادو خریدیم و اتاقمان را به دو گلدان شمعدانی صورتی و قرمز مزین کردیم به برکتش.
روزی که از صبحش تا به شبش در فضا سیر کردیم و در آن فهمیدیم که زندگی روی خوشی هم دارد که نشان آدم بدهد گاهی اوقات!
و امروز روزی بود که ما با سرافرازی از سایه برون آمدیم و در هوای پاک و مطبوع بی امتحانی نفس کشیدیم و کم کم داریم سعی میکنیم کمر خم شده مان را صاف کنیم باشد که مثل روز اولش شود.
حیف که دیگر قلم من یاری نمیکند تا بنویسم از خوشحالی درونی که گریبانم را گرفته و سرم بدجور هوای بالشم را کرده از بسکه در این مدت کتابهای سفت و زمخت بالش ما بودند و برگه ها و جزوه ها، ملحفه و تشک ما بودند و چه شبهای سردی را که ما در راه علم با مرارت به صبح نرسانیدیم .
همین روزهاست که ابن سینا به خواب ما بیاید و تمام القاب و عناوین علمی اش را به نام ما بزند ولی حیف که بزرگوار تر از اینم که قبول کنم!!!
پی نوشت:]هر چی اسمایلی خوشحال تو دنیا هست اینجا تصور کنید[
+ نوشته
شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 0:19 توسط likemoon
|
صب بود و تمام دیشبو نخوابیده بودم به جز دو ساعتی که واقعآ بخواب رفتنم دست خودم نبود!مدام به خودم سرکوفت میزدم به خاطر اون دوساعت بیهوشی چون از برنامه ریزیم!!!!!عقب مونده بودم.چشمام قرمز شده بود از شدت بی خوابی سرم بفهمی نفهمی درد میکرد و گیج میرفت و احساس میکردم از این دو تا امتحانی که امروز دارم هیچی بلد نیستم به جز یه مقداری توهمات!نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم بعدش باید آماده میشدم و میرفتم به صرف امتحان!تو این نیم ساعت فقط وقت داشتم تمام فرمولای باقی مونده رو که یا اصلا خونده نشدن یا فراموش شدن از اینور و اونور کتاب و جزوه پیدا کنم و تو چند تا تیکه کاغذ بنویسم و بزارم تو جامدادیم که شاید بخت یار بود!تو این اوضاع و احوال درحالی که یه چیزایی رو مینوشتم و در عین حال سعی میکردم بخشای خونده شده رو تو ذهنم مرور کنم که مطمئن شم یه چیزاییش یادم مونده(مالتی پلکسرو حال میکنید؟؟؟)به این هم فکر میکردم که بعد از امتحان اولین کاری که میکنم اینه که میام یه پست مینویسم و همه دقو دلی امتحانا و تمام بدبختیای داشته و نداشته رو خالی میکنم، از جسم و روح خستم میگم فقط!
اما، نیم ساعت بعدش گلها نظر منو عوض کردن!
قبای امتحان به تن کردم و در حالی که از رنگ پریدگی خودم شاکی بودم از جلوی آینه اتاقم راهی حیاط شدم که دیدماینایکی پس از دیگری پشت سر هم گردناشونو خم کردن و دارن با لبخند نگام میکنن منم یه خنده با صدای یواشی از ته گلو تحویلشون دادم و گفتم: طفلکیا از هیچی خبر ندارن... اما سریع به خودم گفتم خنگه اینا خبر ندارن و تو داری؟!اینا یه چیزی میدونن که تو نمیدونی که اینجوری نیششون بازه بعد دیدم خودم راست میگم !(این مکالمه رو تو دلم انجام دادم
) وقتی با دقت نگاهشون کردم دیدم تو چشماشون به جز خنده یه چیز دیگه هم هست!قوت قلب!
اومدم به سمتشون وقتی نزدیک تر شدم دیدم یه تیکه قوت قلب خندان افتاده تو خاکا !بوشون کردم نوازششون کردم و اون تیکه قوت قلبو که یکمی هم خاکی شده بود برداشتم و گذاشتم تو جیب مانتوم و راهی شدم در حالی که دیگه به پست خسته فکر نمیکردم.
پی نوشت:امتحانای دیروز رو بد ندادم ینی امکان پاسی وجود داره، میخوام بگم معجزه قوت قلبِ خاکی سوالای امتحان رو آسون نکرد یه کار بزرگ تر کرد ،یه روان خسته رو گرد گیری کرد!
2:کنده شدن قوت قلب کار باباییمه گلا رو وقتی یخورده کهنه میشن حرس میکنه که بوتش بیشتر غنچه جدید بده.
+ نوشته
شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 20:26 توسط likemoon
|
۳ روز متوالی ۴ تا امتحان!
دعاهاتون رو بدرقه راهم کنید که بد محتاجم بددددددددد
(آیکون خاک بر سرون)
ضمنآ دعاتون رو بزارید بر مبنای قبولی با نمرات عالی نه فقط پاسی.
از همکاریتون پیشاپیش متشکریم
+ نوشته
شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 12:3 توسط likemoon
|